ژان شاردن ( مترجم : اقبال يغمايى )

1534

سفرنامه شاردن ( فارسى )

همهء آنها از پوست سمور مىباشد ؛ و من بر اين خيالم كه كتابى در شرح تزيينات و تصويرها و مينياتورها و ظرفها و كتيبه‌هاى اين تالار بزرگ بپردازم . بعضى از مضامين اين كتيبه‌ها بيانگر انديشه‌ها و رؤياهاى عاشقانه ، و برخى مظهر دقايق اخلاقى و نكات معنوى است و اينك نمونهء برخى از آنها را كه در دفتر يادداشت خود نوشته‌ام مىآورم : « گل لاله رازگشاى درون من است ؛ من چهره‌اى آتشگون و دلى سوخته دارم . » معنى آن‌كه همان سان كه گلبرگهاى لاله آتشرنگ و درون آن سياه است ، چهرهء من نيز همانند اخگر سرخ ، و دلم از آتش عشق سوخته است . « هر زيبا رويى و گرچه از غايت حسن گردن افرازد و سر بر ابر سايد بارى پاى در گل دارد . » يعنى سنگينى شهوات ، مناعت طبع ، فخامت روح و انديشه را تباه مىكند . « دل من صدها بار به راست و چپ تپيد ، اما هرگز شيفته و دلشدهء كسى نشد ولى از آن دم كه ترا ديد به دامت گرفتار آمد . » « در آن‌جا كه تو نيستى ماندن نمىتوانم ، تو مردمك چشم منى . » « ترا گم كرده‌ام و نمىدانم به كه و بر چه نظر افگنم ، چاره جز مردن ندارم . » پادشه پاسبان درويش است * گرچه نعمت به فرّ و دولت اوست گوسفند از براى چوپان نيست * بل‌كه چوپان براى خدمت اوست « 1 » زير پايت گر بدانى حال مور * همچو حال تست زير پاى پيل « 2 » كتيبهء يك پيش بخارى چنين است : از سرماى زمستان بيم به دل راه ندهيد ، زيرا فقط برودت و سلامت است . از بيان اين نكته خوددارى كردن نمىتوانم كه هنگام گردش كردن در اين مكان كه براى عشق ورزيدن و لذت جويى ساخته و آرايش يافته ، و در حال تماشاى

--> ( 1 ) گلستان شيخ اجل سعدى ، باب اول در سيرت پادشاهان ، ضمن حكايت : درويشى مجرد به گوشهء صحرايى نشسته بود ، پادشاهى بر او بگذشت . . . ( 2 ) گلستان سعدى ، باب اول در سيرت پادشاهان ، ضمن حكايت : يكى را از ملوك مرضى هايل بود كه اعادهء ذكر آن ناكردن اولى است . . .